جاهامونو تو مدرسه عوض کردن، میگن نظم کلاسو بهم میریزیم، کی گفته وقتی من دارم از کیف سپیده های بای برمیدارم نظم کلاس بهم میریزه... حالا ممکنه خیلی خش خش کنه و بعضی وقتا هم کیفش مثه بمب هسته ای رو زمین منفجر شه ولی این دیگه تقصیر من نیست... میخواستن صندلی هارو استاندارد بسازن...
بابا اگه متلکای ما سر کلاس نباشه که معلما باید به جای درس دادن صدای خر و پف شاگرداشونو گوش کنن...
دلم میخواد تک تکشونو خفه کنم...
اونا میدونن اگه من هر زنگ به لیلا "بد نگاه" نکنم، چی میشه؟
اونا میدونن سیما اگه دم گوش من هی نفوس بد نزنه، چه فاجعه ای رخ میده؟
بابا آخه اگه پریسا کنار من نباشه پس من جامدادی کی رو ـ با موبایل توش ـ بندازم زمین؟ خودکارای کی رو گم و گور کنم؟ به کی بگم "یواش، آبرومون رفت" به کی بگم "درست میشه"
بابا من اگه همزمان با درس، "های بای" زیر دندونم نباشه نمیتونم تمرکز کنم. اصلا من نمیتونم همزمان هم حرف نزنم هم درس گوش کنم... بابا من همیشه فکم داره میجنبه، هر وقتم ساکتم تو ذهنم دارم با اونایی که دوسشون دارم حرف میزنم... حالا اینا به من میگن حرف نزن!
اونا نمیدونن نزدن عینک سپیده به چشم یعنی چی!
اونا نمیفهمن نبودن نقاشیای سپیده رو دفتر من یعنی چی!

خسته ام، خیلی خسته... از مدرسه رفتن خسته ام، از ننوشتن خسته ام...
این روزها قدر بودنت را میدانم... کمی که از تو دور میشوم دیگر خودم بودن برایم سخت است...
تویی که این روزها بیشتر مرا میخوانی، گاهی صدای فریادهایت را میشنوم...
نمیدانم کجایی؟ یا حتی چیستی؟ اما میدانم تمام شور و نشاطم به خاطر توست...
تو بهترین منی...
پرسید چقدر مرا دوست داری ؟
سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...
گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق
واقعی . عاشق تو ...
عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .
به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .
به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...
به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .
به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم .
عاشق بارانم . . .
به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران * دوستت
دارم * .
به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم .
به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * .
به عشق دیدنت بی قرارم . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم
دلتنگی ات در دل ندارم .
به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی * دوستت دارم * . . .
من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت
هستم
به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * .
لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است .
آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ...
به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * .
من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط تو را می خواهم . تو تنها
آرزویم هستی ...
به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی .
به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی
به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو
هستم . ای عشق من ...
ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها * دوستت دارم * .
پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟
این بار او سکوت کرد .
و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد ...
اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه
داشت ...
و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما
برپاست




صدای تو از سرزمین های دور
مرا می برد تا دیار سرور
ز من یاد کن ای پرستوی من!
که یاد خیزد ز هر موی من
پریدی ز گلزار ما سوی دشت
ولیکن ندانی چه بر ما گذشت
پریدی، ولی آشنایت کجاست؟
در اقلیم غربت نشانت کجاست؟
پرستوی من ! بال و پر باز کن
جدایی مرا کشت ، پرواز کن
ندارم در این گوشه فریادرس
پیام بهارم بده در قفس
نه صبرست در من ، نه یارای زیست
از این شام غربت ، رها کن مرا
تو ای یار تنها ،صدا کن مرا!


دختر جوانی از مکزیک برای یک ماموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل
شد.پس از دو ماه نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت کرد به این مضمون:
لورای عزیز متاسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه دهم و
باید بگویم که در این مدت ده بار به تو خیانت کرده ام.!!!
می دانم که نه تو نه من شایسته ی این وضع نیستیم.من را ببخش و
عکسی که به تو داده بودم را برایم پس بفرست.
با عشق: روبرت
دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار نامزدش، از همه ی همکاران و دوستانش
خواست که عکسی از نامزد،برادر،پسرعمه و .... خودشان را به او قرض
بدهند و همه ی آن عکسها را که زیاد هم بودند با عکس روبرت در پاکت
گذاشت و همراه یادداشتی برایش پست کرد به این مضمون:
روبرت عزیز مرا ببخش اما هرچه فکر کردم قیافه ی تو را به یاد نیاوردم،
لطفا عکس خود را از میان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را برایم
بفرست ....![]()
ديرزماني ست ٫برايت هيچ ننوشته ام
دل تنگي خود رادرآيينه ياد تو٫ خيره نمانده ام
شايد كه٫ازلرزش دوباره اين دل٫واهمه داشته ام
راستي٫
ميدانستي من هنوز مي ترسم....
عهدبسته بودم سكوت را از" سنگ دم فرو بسته" بيا موزم
ديرزماني ست گونه هايم٫نافرماني مي كنند ٫
اشك ها را دعوت مي كنند
زماني كه جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم ٫ به جاي اشك رنج بردم
بگذارآنكس كه ترا از دست داده است در كنارگوردوستي از دست رفته
ناله هاي تلخ دلتنگي سر دهد٫و اينجا من باز برايت مي نويسم
راستي٫
تو ميداني حقيقت انديشه هاي من چيست؟....
غمهاي زندگي من٫درآغاز و پايان اين جاده٫همچون مستي سردرگم اند
سستي و نا اميديست كه مرا به زمين ميخكوب مي كند
به نيستي و فنا مي كشاند٫توده اي استخوان خسته وروحي هراسان
مجسمه سرد و مرمرين من!٫شكسته هاي روح تو و من همزادنند
ياد تو در اين روزهاي سردر گم جواني
همچون غريقي ست كه به تنها سنگ خاموش
چنگ ميزند وبه راز و نياز مي نشيند
راستي٫
نمي خواهم هيچ چيز بدانم
نمي خواهم هيچ چيز بگوي
تنها برايت مي نويسم...............